"تماشاچی محکوم به اعدام" آخرین نمایش نامه ایه که خوندم. این طور الکی در موردش نوشتن، فایده نداره. باید یه مطلب اساسی بنویسم و بذارمش تو همیشه! اگرچه کار "ویسنی یک" از فرط زیبایی آدم رو بیزار می کنه؛ طوری که بیشتر از دو بار نمی شه اونو خوند... و باید انداختش دور!
این آدم احمق که نمایش نامه نویس بزرگیه، باید تو ایران زندگی می کرد، تا خیلی چیزا رو بفهمه و انقدر شعار نده! کاش این نمایش نامه رو یه نویسنده ی ایرانی می نوشت، تا زیبایی ذهنی اش در یک مصداق عینی، صد چندان بشه!
تو مدیریت بهش میگیم: "استراتژی ادغام افقی"، که معمولآ برای کاهش هزینه ی تولید و خدمت، و همین طور دستیابی به بازار مصرف گسترده تر و به اصطلاح برخورداری از مشتریان بیشتر، استفاده میشه...
دقیقآ یک ماه بعد از حضور من تو مغازه ای که توش مشغول بودم، صاحب مغازه به این نتیجه رسید که اگه کارش رو تخته و مغازه رو تعطیل کنه، بهتره! و در عوض با یه گالری دیگه، تو فاصله ی صد متری، شریک بشه تا کارش رو گسترش بده... و الان چند روزی هست که تو مغازه ی جدید مستقر شدیم!
اینجا فرصت نشستن هم نیست. بر عکس اونجا که مدام در حال کتاب خوندن و حرف زدن و چرت زدن بودم، اینجا باید مدام کار کنم. کلی هم گند زدم، از بس خسته و حواس پرت شدم. روز دوم، یه قاب شیشه بزرگ تو دستام پودر شد. تو عبور و مرور یه تابلو رو شکستم. تو حساب و کتاب هم حسابی سوتی میدم. تو دادن سفارش اشتباه می کنم. امروز هم یه کاری کردم که....واااای!!
یه دختر خانمی اومده بود، واسه طراحی از یه چهره، قاب بگیره... و من در حین برش شیشه، اونو گذاشتم روی نقاشی پاستل یه مشتری دیگه!!! و وقتی برش داشتم، چشمم دیگه همچین روز بدی رو نبینه... حسابی ریدم به خودم!!!!! گند خورده بود به اون کار تمیز و درست و حسابی!! ولی از شانس من دختره انقدر روشنفکرانه و با اعتماد به نفس برخورد کرد که خودم رو نبازم... و گفت که: اصلا چیز مهمی نیست! حالا اونی که کار پاستل رو کشیده بود، گیر داده بود به اینکه چرا مواظب نیستید تا زحمت های یه نفر رو رو این طوری به باد ندید؟!! و از این جور مزخرفات... که اون دختر خانم با شخصیت دوباره تکرار کرد: که اصلآ مسئله ی مهمی نیست و این اتفاقات پیش میاد. خلاصه اینکه با هر زحمتی بود، تمام کارهای مغازه رو ول کردم و با هم درستش کردیم... ولی اصلآ دوست ندارم همچین اتفاقی واسه هیچ کس بیفته... که شما نمی دونید من چی کشیدم!!!
جمعه/سردرد/مربای به توی ظرف nutella/کیتارو/چهاربرگ/وداع/خونه/دوش/ لالا/مردی که همه چیز می دانست/رفتن بابا/فیلم/ نت/شفا !!!
صبح/ مغازه/ کار/ کار/کار/ کار/کار/ کار/کار/ کار/. . . . .
حرف تازه ای نیست. روزها که مغازه هستم، شبها هم غرفه ی کتاب! کمتر بشه خونه پیدام کنین، طوری که سه روزه حتی یه کلمه هم با آریا حرف نزدم! مادر هم دیشب برای دومین بار تو این چند وقته، نفسش تا حد خفگی گرفت و بردنش بیمارستان... و من هر دو بارش رو خونه نبودم... و این سخت عذاب آوره! هر چی میگذره، همه چی بد تر میشه، و من دلگیر تر از اونم که چیزی بنویسم... فقط میگم که:
بی ته من هیچمه/ بی ته من پوچمه/ بی ته من پیت دار/ بی ته من لوچمه!
مادر!
یک هفته برنامه ریزی کرده بودم، برای کنسرت زیرزمینی راک امشب دوستام، که امروز ظهر با بی شرمی تمام ریختن اونجا... و برنامه به هم خورد. از اون جا، خائف و لرزان، رفتم خونه ی پویا، که با هم فیلم ببینیم. وقت کم داشتیم، چون پویا باید بر می گشت تهران؛ واسه همین صحنه هایی از "نفرت" بلاتار، "چهره ها"ی کازاواتیس، "راننده تاکسی" اسکورسیزی و "پاریس تگزاس" رو با هم دوره کردیم. خیلی پر خاطره و دوست داشتنی بود؛ اگر چه پویا به خاطر دستگیری داداشش پیمان تو جریانات دانشگاه سهند تبریز حال و روز خوبی نداشت، ولی امشب با یک حال و هوای لذت و دلهره ی عجیب برای همیشه ثبت شد!